سرخط
نامه بر



RSS feed



دیدنی / خواندنی های این هفته



موسیقی





نوشته های پیشین

  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008
  • December 2008




  • بلاگ گردان گوگولی


    • Sunday, October 31, 2004

    بگردید، بگردید در این خانه بگردید
    در این خانه غریبید، غریبانه بگردید

    یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
    جهان لانه ی او نیست، پی لانه بگردید

    یکی ساقی مست است، پس پرده نشسته است
    قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

    یکی لذت مستی است، نهان زیر لب کیست؟
    از این دست بدان دست چو پیمانه بگردید

    یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
    به دامش نتوان یافت، پی دانه بگردید

    نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو است
    همین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید

    نوایی نشنیده است که از خویش رمیده است
    به غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید

    سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
    در این جوش شراب است، به خمخانه بگردید

    چه شیرین و چه خوش بوست، کجا خوابگه اوست؟
    پی آن گل پرنوش چو پروانه بگردید

    بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
    در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

    در این کنج غم آباد نشانش نتوان داد
    اگر طالب گنجید، به ویرانه بگردید

    کلید در امید، اگر هست شمایید
    در این قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

    رخ از سایه نهفته است، به افسون که خفته است؟
    به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید

    تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد
    گرم باز نیاورد، به شکرانه بگردید

    ه.ا. سایه - تهران، تیر 1366


    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Friday, October 29, 2004


    اي عشق همه بهانه از توست من خامشم اين ترانه از توست
    آن بانگ بلند صبحگاهيوين زمزمه ي شبانه از توست
    من اندوه خويش را ندانماين گريه ي بي بهانه از توست
    اي اتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست
    افسون شده ي تو را زبان نيست ور هست همه فسانه از توست
    کشتي مرا چه بيم دريا طوفان ز تو و کرانه از توست
    گرباده دهي و گر نه، عم نيستمست از تو، شرابخانه از توست
    مي را چه اثر به پيش چشمتکاين مستي شادمانه از توست
    پيش تو چه توسني کند عقلرام است که تازيانه از توست
    من مي گذرم خموش و آرام آوازه ی جاودانه از توست
    چون سايه مرا ز خاک برگير کاينجا سر و استانه از توست
    ه.ا.سايه

    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Tuesday, October 26, 2004

    مهرماه باز هم با غافلگيري خاص خود مي آيد ... و مي رود. ... من بيدار مي نشينم. يک چيزي سر جاي خودش نيست انگار. يک چيزي انگار در جاي خودش قرار گرفته است ... و من مي ترسم. من از قرار مي ترسم... و از تعلق. مي گويم: «بيا در بيقراري مان يار باشيم»

    در مهرماهي دور من کف دستهاي تبدارم را به ديوار مي گذارم. تو مژه هاي مرا مي بوسي. من صورتم را بالا مي آورم ... بي آنکه نگاهم را. و فکر مي کنم: «يک بوسه! همين يک بوسه!». مي بوسمت و درد اغاز مي شود. من حتي از تو نمي پرسم:‌ «هرگز بار را بر زمين گذاشتي؟ » ... نه. سيب را در دستم مي گيرم و جاي دندانهايمان را نگاه مي کنم.

    در نيمه شبي تاريک چهار زانو بر روي تخت مي نشينم. پرده را کنار مي زنم و خاموش به ماه گردالي نگاه مي کنم و فکر مي کنم: «ديگر تمام شد» ... و من روزهايم را از نو مي کشم. مدادي برمي دارم و رودخانه اي مي کشم و درياچه اي و جنگلي پر از درخت ... خطوطي که با طرحي مانند جاده ها اين همه را به هم متصل مي کنند ... و گاهي حيواني خطوط را قطع مي کند و نگاهمان با هم تلاقي مي کند و من از حس دورافتادگي... حس عميق گم شدن برخودم مي لرزم. درهايي بسته مي شوند و درهايي باز ... آدمها جا به جا کنارم مي نشينند ... ميان درختها و کنار درياچه ها ... و کفشهايشان را در مي آورند و ما با هم پاهايمان را در آب مي گذاريم ... مداد را عوض مي کنم ... تيره رنگ ... سرخ رنگ ... سپيد رنگ. هه! من روزهايم را رنگ کردم. و فکر کردم: «ديگر تمام شد.» ... و تو مي آيي ...

    مهرماه باز گذشته است ... مُهر آن اما باز بر دستهايم مانده است. سرم را روي دستهايمان خم مي کنم ... بويشان را حس مي کنم ... دستهاي خالي من و دستهاي گرم تو را ... و تصويري که تو در آن پديدار مي شوي و همه چيز که به يکباره بيرنگ مي شود و بيرنگ مي شود و هيچ چهره اي و هيچ نشاني روي ان نقش نمي بندد. شايد جز رنگ پاييزي اين برگها ... و تب ... و هراس مي ايد ... برايت گفته ام؟ من از قرار مي ترسم... و از تعلق. مي گويم: «بيا در بيقراري هايمان با هم باشيم.»

    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Saturday, October 23, 2004

    و اينک برخيز ، بر نفس تنگ خود چيره شو
    با روحي که در هر نبرد پيروز مي شود،
    اگر از بار سنگين خود از پا در نيامده باشد.

    آنگاه برخاستم و وانمود کردم
    که نفسي دارم بلندتر از آنچه در خود احساس مي کردم،
    و گفتم: « برو که من نيرومند و بي باکم.»

    کمدي الهي - سرود ۲۴
    «ژان کريستف» - رومن رولان



    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Monday, October 11, 2004

    دلقک مي خندد: در چهره ها يکجور شباهت مي بينم.
    شانه بالا مي اندازم: انکار نمي کنم. اماشباهت تنها فرم است ... نه در محتوا.
    و با آن شيفتگي که نمي دانم از کجا يکباره روي کلامم مي نشيند توصيفش مي کنم. به شيدايي.
    مي خندد: چشمان سرمه اي رنگ؟ و برايم مي گويد از زني که در عشق چشماني سرمه اي رنگ خود را نابود کرده بود. چشماني که حتي سرمه اي نبودند. مي گويد: رنگ چشمها را گذر سالها خواهند برد.

    نبرده اند. چشمانت هنوز سرمه اي رنگ هستند. رنگ، دلدادگي است اگر .... هميشه سرمه اي هستند. مي بيني. زمان بر من نمي گذرد. و من براي اولين بار ناخشنود نيستم.

    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Saturday, October 9, 2004

    من از انگليسي بيزارم. از حروفش ... از تلفظ غير متعارف اش. دز سکوت تاريک شبها ارام مي نشينم و آن روزهاي دور را به ياد مي اورم که هر کلام هزارها معني داشت. ما معناي جملات را دور مي زنيم و با يک کلام هزار حرف ... هزار درد ... هه! من از خط مستقيم بيزارم ... و از تلاش براي رسيدن روي کوتاهترين مسير ممکن. دوست دارم دور بزنم و بالا بروم و پايين بيايم و هنوز جايي در پيش رو تو را ببينم ... دست نيافتني.

    ما مستقيم حرف نمي زنيم و ابهام و چندگونگي يک جورهايي هوش از سرمان مي برد. از سر من شايد. هميشه چيزي در دوردست هست که من آن را مي خواهم ... چيزي که اينجا نيست ... چيزي که با ما نيست ... چيزي که .... اصلاً هست؟؟ بگذريم ... من از زبان انگليسي بيزارم. از نوشتنش ... و بيشتر از هر چيز از خواندنش. به وسوسه ي ديدن خط خوش فارسي اينترنت را مي گردم ... يکي دلم را مي برد. مي خوانمش ... ترديد چيزي است از جنس ترس ... شايد از جنس تسليم. تريد نمي کنم. نمي شود انکار کرد که چيزي از جنس ايمان ... چيزي از جنس باور خالق اين زيبايي است. چيزي که زندگي من شايد از آن خالي ست. هي! شرورانه .... يا هوشمندانه لبخند نزن! لازم نيست به دين باور داشت تا حس کرد که اين نوشته چه قدر خوشگل است ... نه؟




    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Wednesday, October 6, 2004



    مي گويد: مي خرامد و خراميدنش دلم را ميلرزاند.
    هه!
    مي گويم: مي پلنگد و پلنگيدنش دلتنگم مي کند
    ... ياد ... ياد پلنگيدن آزاد آن يوزپلنگ سياه!

    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Sunday, October 3, 2004



    با بچه ها مي رويم نياگارا ... براي دوچرخه سواري. از Niagara on The Lake تا Niagara Falls. هوا باراني است اما بچه ها انگار باکشان نيست. چند ساعتي باران مي خوريم ... تمام راه رفت را. در ساختمان اصلي کنار آبشار نياگارا دوچرخه هايمان را تکيه مي دهيم به ستوني و لباسهايمان را در مياوريم و از دوچرخه ها اويزان مي کنيم تا خشک شوند ... و همان وسط مي ايستيم و به خوردن اورانيوم غني شده ي مازيار: خرما و گردوي ايران! مي شود اميدواربود که در بازگشت کمي افتاب خواهيم ديد.

    عصر مي رسيم و با همان لباسهاي خيس در پارکي زير آسمان باز بعد از باران Niagara on The Lake مي نشينم و آب سيب مي خوريم. من زالزالک مي خورم. زالزالک هايي که سر راه از يک درخت عجيب و غريب چيده ام. زالزالکها کرمو اند و من گاهي به کرمهايي فکر مي کنم که خورده ام ... و مي خندم. زياد. تمام راه بازگشت را مي خندم. به دلقک با آن نگاه غميگنش چشمکي مي زنم: «مي بيني چه خوشحالم!!» ... و همانطور پشت فرمان بازوهايم را مثل تماشاچيان مسابقه ي فوتبال بلند مي کنم و با همان ريتم قديمي «ممّد بوقي» مي خوانم: «دوددوروددوددود .... ايران!»

    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Friday, October 1, 2004

    هنگامي که اندوه من به دنيا آمد از او پرستاري کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
    اندوه من مانند همه ي چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد، و سرشار از شادي هاي شگرف.
    من و اندوهم به يکديگر مهر مي ورزيديم، و جهان گرداگردمان را هم دوست مي داشتيم و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
    هرگاه من و اندوهم با هم سخن مي گفتيم، روزهايمان پرواز مي کردند و شب هايمان اکنده از رويا بودند زيرا که اندوه زبان گويايي داشت، و زبان من هم از اندوه گويا شده بود.
    هرگاه من و اندوهم با هم اواز مي خوانديم، همسايگان ما کنار پنجره هايشان مي نشستند و گوش مي دادند، زيرا که اوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و اهنگ هايمان پر از يادي شگرف.
    هرگاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم مردمان با چشمان مهربان مي نگريستند و با کلمات بسيار شيرين با هم نجوا مي کردند. بودند کساني که از ديدن ما غبطه مي خوردند، زيرا که اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن ان سرافراز بودم.

    ولي اندوه من مرد. چنان که همه ي چيزهاي زنده مي ميرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگويم و با خود بيانديشم.
    اکنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوشم سنگين مي ايند.
    هرگاه اواز مي خوانم همسايگانم براي شنيدن نمي ايند.
    هر گاه در کوچه راه مي روم کسي به من نگاه نمي کند.
    فقط در خواب صداهايي مي شنوم که با دلسوزي مي گويند:‌« ببينيد، اين خفته همان مردي ست که اندوهش مرده است.»

    پيامبر و ديوانه
    جبران خليل جبران

    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home