دیشب خوابت را دیدم.
در خوابم سرد بودی و حق به جانب.
برای کاری آمده بودی، بودی ... اما سرد و دور.
چیزی بود که تو خود را در آن به سختی محق می دانستی ... و من را سخت مقصر.
من عذاب می کشیدم. از تو پرسیدم. نه در آنچه که می گفتی که در لحن صدایت بود چیزها یکباره روشن شدند.
دانستم. تو با دوری از من، قصد آن را داری که آتچه را که مطلوب من بود را، خودت را،از من دریغ کنی.
نمی دانستم چرا. در عذاب بودم. باز به سخن در آمدی. و باز در لحنت بود که به روشنی می شد آنچه می رفت را درک کرد ... تو نحوه ی بودنم را، عشق ورزیدنم را، خواستنت را نادرست می دانستی ... انگار من چیزی را از تو دریغ کرده بودم ... چیزی که را که می توانستم بدهم، و نداده بودم.
نامهربانی و سردی بودنت بر آزردگی ات پیشی می گرفت. دور بودی ... و مصمم.
***
دوستت نداشتم. معامله گر بودی ... و زیاده خواه بودی ... و حقیقت را تنها در آنچه در باورت می رفت و به تعبیر خاص خودت می دیدی ... عشقت به من انگار در واکنش به آنچه که در من نمی پسندیدی شکلش را از دست داده بود ... شده بود چیزی مثل: «نه؟... پس نه!»
در خواب دوستت نداشتم و از این همه در عذابی سخت بودم ... که یوسف بیدارم کرد.
"امکان" می تواند ادم را زنده نگاه دارد.
"امکان" بازگشتن ... "امکان" باز با تو بودن.
فکر می کنم چرا چند وقتی است اینقدر بال بال می زنم ... در این شهر ...در این تنهایی دامنگیر که همیشه و همه جا با من بوده است . من که به نبودنت عادت کرده ام. به نخواستنت حتی.
همین است. همین را از دست داده ام. برای همیشه از دست داده ام. "امکان بودن با تو" را. .
می توانم کاسبکارانه بنشینم و چرتکه بیاندازم که چه چیزهایی را به دست آورده ام به ازای از دست دادن این امکان.
نه کاسبی بلدم و نه چرتکه ای دارم ... نه جایی هستم ... و نه چیزی را دوست دارم ... دوست گرفته ام ... بعد ازتو.
در این زندگی محدود که برای خودم ساخته ام شادی هست- و من قدر شناسم- اما این نه قرار است و نه می تواند اندوهم را -در دوری از تو و شهری که دوست می دارم- تسکین دهد.
در دنیای من، که به نظر می رسد خودم فقط ساکنش هستم، غم و شادی را می شود با هم نگاه داشت ... بی آنکه یکی آن دیگری را کمرنگ یا محدود کند ... می شود تاختشان نزد با هم. اندوه یکدست ... شادی یکدست ... بیقراری در عین قرار.
یکجوری همه چیز همیشه خواسته است به من ثابت کند که قرار دارم یا ندارم ... گذشته ام یا نه، مانده ام ... عاشقم یا فارغم ... باخته ام یا برده ام ... یکپارچی سالم و پایدار ... یکپارچگی خواستها و بایست هاو نبایستها ... که فکر می کند همه چیز را می داند ... و راه حلشان را ... و مرا بیزار می کند ... و از حس بیهودگی پر.
میان قول و قرارهایمان در آن ماه های آخر -که یکجورهایی همه اش را توانستیم نگاه بداریم گمانم-این یکی یادمان رفت : «بیا هیچ چیز را با هیچ چیز تاخت نزنیم. باشد؟»
کیتی: "چی می شد اگر ما همه ی این که هست را پشت سر می گذاشتیم ... -در کنار هم- پیر می شدیم وهمه چیز به اسان و غیر پیچیده بود ... مانند دوران جوانی مان."
هابل: "آسان؟ چیزها -بین ما- همیشه پیچیده بودند."
کیتی: "شاید. شاید پیچیده بودند اما ... They Were Lovely."
***
ما هم Ending خودمان را داشتیم که به طور احمقانه ای شبیه بود به حس و حال این دو تا ... و من هنوز می توانم کشاله هایش را یک جایی درون شکمم احساس کنم ... "THEY WERE LOVELY!"
Those who have never loved, never left or been left behind, those who have never lost ... seem so poor to me now!
امروز لیلای کانادایی یازده ساله شد.
یازده سال پیش امروز من ایران را ترک کردم. عاشق و دلتنگ ... با چشمانی گریان.
دوستانم راهرویی در دو طرف در فرودگاه تشکیل دادند و من از میانشان گذشتم و خدا می داند که حس کسی را داشتم که به دنیای دیگر می رود ... حس مردن.
چرخیدم ... و در آخرین لحظه نگاهی به صورتت انداختم. برای آخرین بار.
و همین.
من حالا در کانادا سیاست را دنبال می کنم و رای می دهم و هزار مرض دیگر ... اما هرگز حتی برای یک لحظه حسی نسبت به ان نداشته و ندارم ...از نخست وزیر فعلی اش کمتر از رییس جمهور فعلی ایران بیزار نیستم ... و از سیاست بازی های پارتی های سیاسی اش کمتر دلخون!
از اینکه در کشوری هستم که امنیت و ثبات دارد شاید گاهی احساس آسودگی میکنم اما نمی توانم انکار کنم که یک روز زندگی در ایرانم به همه ی این یازده سال می ارزیده است.همینکه صبحها از خانه که بزنی بیرون توچال را ببنی که سرجایش نشسته است ... در قاب مهربان کوهها به دور شهر.
بچه گانه است شاید اما در طی این سالها دق بودن با دوستان قدیمی ام -حمیرا و محمود و علی و تو و بقیه- هر وقت که در ایران به دور هم جمع می شده اند مرا کشته است. دلم می خواست هنوز بتوانم به دوستانم که به کوه های شهری می مانند که از آن دور مانده ام -نتراشیده و خشن و دوست داشتنی- بگویم:"هی! خیلی دور برندارید! من برمی گردم".
اما با آمدن یوسف دیگر حتی امکان بازگشتی در کار نیست. نمی توانم یوسف را از پدرش -که ایران را برای همیشه ترک کرده است- جدا کنم ... مگر اینکه خودم و یوسف را با یک نقشه ی عالی از شر پدرش که اصلا جای انکار ندارد که پدر خوبی است راحت کنم و بساط عشق و همراهی پدر و پسر را برچینم و بزنم به چاک جاده که ... نه بابا ...من اینکاره نیستم.!!
***
امروز لیلای کانادایی یازده ساله شد. به مناسبت همین تولد نامیمون بعد از ماه ها "I broke the holy pact" و رفتم Tim Hortons و یک کاپوچینو با اسانس فرنچ ونیلا در اندازه ی کوچک خریدم ... . و خدا می داند حالا که عادت کرده ام به قهوه ی خوب باید بگویم:"It tastes like Shit!" ... ریختمش دور! I am sooooo over you, .... basterd!!
شاید تو، خودت را بین چیزهایی پیدا می کردی که من دوستشان نداشتم ... ندارم..
شاید این همه تو را دلگیر می کند ... و مرا تلخ ...
من تو را دوست می دارم ... بی قید و بی شرط بایدها و نبایدها ... چراها و چکونه ها.
در سايه هاي تيره و روشن شبي كه در اعماقش مرا با خود مي برد تا دره هاي سنگي ان راه اشنا، تا ارتفاعي كه به چشم انداز پر درخت آن ده سردسير وحاشيه ي رودي كه در انتهاي شيبي تند تا اعماق دره فرو مي ريزد، با هم نشسته ايم. در ميان كساني كه دوستشان دارم و در ميان كساني كه دوستشان داري.
و فاصله.
مي داني ... خوابها رنگ خواب ندارند، شكل واقعیتند، بوي واقعیت مي دهند و طعم تلخ ان را بر لبانم مي نشانند كه پاك شدني نيست. درست مانند نگاه كردن در اينه ي چشماني كه در انعكاسشان خود را باز نمي شناسي، بي برق سيال و جادويي عشق. لمس دستاني كه از آن مهر دبرپا و بوسه اي كه از آن تب جاودانه تهي گشته است.
ديگر خوابهايم هم تاب واقعیت گرفته اند.
***
در نوشته ی بالا -که سالها قبل نوشته بودمش- «حقیقت» ها را پاک کردم و به جایشان نوشتم: «واقعیت»
فکر می کنم: "چیزی که واقعیت دارد،.. هست. رخ داده است. موضوعیت دارد. حقیقی است ... ایا اما هر چه که حقیقت دارد به واقعیت می رسد؟ "
***
در آن سالهای درد و دوری ... "واقعیت" و "حقیقت" برایم یکی شده بودند ... نَمُردم عجیب است.
می دانی ... من از هر چه شکستنی بيزارم. از آن ظرف بلور گرد با تلالوی بيقرار نور روی لبه ی ظريفش. از آن گل برجسته ی خوش نقش که بر تنش نشسته است به انتظار شکستن. از صدای شکستن. سرانگشتانم را روی خط قلب می کشم. شکستگی هميشه آنجا بود. چطور نديده بودم؟ شکستگی بود ... شاید نه انجا که من فکر می کردم هست..