ستاره می گوید دلم نمی خواهد غریبه ای باشم میان آبی ها ستاره می گوید دلم نمی خواهد صدا کنم اما هجای آوازم به شب درآمیزد کنار تنهایی و بی خطابی ها ستاره می گوید تنم درین آبی دگر نمی گنجد کجاست آلاله که لحظه ای امشب ردای سرخش را به عاریت گیرم رها کنم خود را ازین سحابی ها ستاره می گوید دلم ازین بالا گرفته می خواهم بیایم آن پایین کزین کبودینه ملول و دلگیرم خوشا سرودن ها و آفتابی ها
این جمله ی ماری به هنگام خداحافظی که «من باید به راهی بروم که به صحت آن اعتقاد دارم» مرا به یاد مسیحیان عهد باستان انداخت که در راه ایمان و اعتقاد، خود را در چنگال حیوانات وخشی و درنده می انداختند.
***
اگر او را ببینم باید قانعش کنم که قبل از هر چیز از "زومرویلد" پرهیز کند. او غروب هر یکشنبه در "سنت کوربینیان" به وعظ می پردازد. تا به حال ماری دو بار مرا به آنجا برده است. من ترجیخ می دهم به جای این اراجیف یه مظالعه ی آثار "ریکله" و "نیومن" و "هافمنزتال" بپردازم و اجازه ندهم تا معجونی بی خاصیت از این سه را به خوردن بدهند. در میانه ی وعظ او، عرق از پیشانی ام جاری می شد. به نظر می رسید سیستم عصبی من میانه یخوبی با این نحوه ی پیدایش غیرطبیعی ندارد. وقتی گفته های او را در خصوص وجود، هستی و یا حرکات جهان می شنوم، ترس و وحشت سراسر موجوذم را فرا می گیرد. ترجیح می دهم که کشیشی درمانده از پشت کرسی خطابه اش را از حقایق دور از فهم این مذهب با لکنت زبان بیان کند، نه آنکه تصور کند که این اراجیفی که سر هم مکی کند سخنانی مستدل و گهربار هستند. ماری از اینکه سخنان "زومرویلد" کمترین تاثیری روی من نداشتند غمگین و ناراحت بود.
***
در حالی که بدنم را کف صابون پوشانده بود و در وان دراز کشیده بودم به ماری فکر می کردم. او اصلا نمی توانست پیش "تسوپفنر" یا حتی تنها با خودش به کاری دست بزند و به من فکر نکند. او حتی نمی توانست در حضور "تسوپفنر" در خمیردندان را ببندد. چپدر با یکدیگر صبحانه خورده ایم، صبح زود، قبل از ظهر، گاه با دل خوش، گاه با دستپاچگی و شتابزده، با مربای فراوان یا بی مربا. تصور اینکه ماری هر روز صبح سر ساعت خاصی با او صبحانه می خورد و بعد "تسوپفنر" سوار ماشین خود می شود و به مجمع کاتولیکها می رود، حتی مرا معتقد و متدین می کند.
*** در مورد ماری دچار شک و تردید شده بودم: «وحشت متافیزیکی» او برایم قابل درک نبود و حالا اگر با "تسوپفنر" همان کارهایی را انجام دهد که من با او می کردم عملا دست به کاری زده است که در کتابهی خود او به شکل کاملا واضح از آن به عنوان زنا یاد می شود. وحشت متافیزیکی او تنها به من مربوط می شد چون حاضر نبودم او را به عقد خود در آورم و اجازه دهم بچه هایمان را به شیوه های کاتولیکی تربیت کند.
*** به خاطر می آورم روزی را که در حمام دراز کشیده بودم و ماری مشغول باز کردن چمدانهایش بود. او را به یاد آوردم که در مقابل آینه ایستاده بود و موخایش را شانه می کرد؛ به اینکه چطور از کمد چوب رخت بیرون می آورد و لباسهایش را از آنها آویزان می کرد و داخل کمد می گذاشت؛ صدای چوبرختها را با میله ی فلزی می شنبدم. آنگاه صدای کفش ها و خش خش آرام پاشنه و تخت آن را می شنیدم. بعد صدای شیشه ها کوچک، قوطی های کرم و کرم پودر و شیشه ی باریک لاک و ماتیک که روی شیشه ی آینه ی دستشویی گذاشته میشدند به گوشم می رسید.
***
در شهر مردم زیر گوش یکدیگر پچ پچ می کنند که تو در این یکشنبه ی افتابی و قشنگ به سینما رفته بودی. و دوباره به سینما رفته ای - و دوباره. تو تمام غروب خوذ را در خانه ی بلوترت تنها احساس می کنی، و به جز نوای صدر-صدر-صدر که اینبار با اعظم تکمیل نمی شود چیز دیگری نمی شنوی. و این واژه مثل جسمی خارجی در تو فرو می رود، گویی چیزی در گوشت زنگ می زند. "بلوترت" مانند یک دستگاه مخصوص اندازه گیری رادیو اکتیویته می ماند که در جستجوی یافتن مردم هم عقیده و هم مسلکش می گوید: «این مرد تقکرات کاتولیکی دارد، این مرد نه- این زن َعقاید کاتولیکی دارد، این زن نه» انسان یاد مردمی می افتد که برای پی بردن به اینکه آیا معشوقشان دوستشان دارد یا نه گلی را پرپر می کنند و با هر برگ گل می گویند: «من را دوست دارد، من را دوست ندارد، من را دوست دارد، ...»
باشگاه های فوتبال، اعضای حزب، افراد حکومتی و مخاقین همه بر مینای کاتولیک بودن یا نبودنشان مورد تفتیش قرار می گیرند و آزمایش می شوند، درزت مانند وقتی که انسان دنبال خصوصیان نژادی خاصی می گردد. بینی مدل شمالی ها و دهن مدل غربی ها. ماری، تو باید از خودت در مقابل چشمان شوم بلوترت محافظت کنی. به ویژه انوقت که تصورش را از فرمان ششم ده فرمان بیان می کند و یا هنگامی که راجع به یکسری از گناهان مشخص به زبان لاتین سخن می گوید، سخنانی که بوی سکس می دهند و طبیعتا بچه ها به آن علاقه نشان می دهند. مثلا وقتی راجع به کاتولیکها، طبقات مختلف اجتماعی و مجازات اعدام صحبت می شود، آمجا که چشمان همسر "بلوترت" با شنیدن واژه ی مجازات اعدام به شکل عجیب و غریبی برق می زنند، صدایش حالتی لرزان و عصبی پیدا می کند و خنده و گریه اش به نجوی در هم آیخته می شود. تو سعی خواهی کرد خودت را باچپ روی پوسیده ی "فرد بویل" تسلی دهی اما بی حاصل خواهد بود. تلاش تو برای نشان دادن واکنشت نسبت به راست گرایی بیشرمانه ی "بلوترت" هم بی حاصل خواهد ماند. یک واژه ی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدراعظم و نه به کاتولیکها بلکه تنها به دلقکی قکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه روی دمپایی هایش می چکد.
***
تکه هایی از کتاب «عقاید یک دلقک» نوشته ی «هاینریش بُل»
اهل کاشانم اما شهر من کاشان نیست شهر من گم شده است من با تاب من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم من صدای نفس باغچه را می شنوم و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی و صدای پاک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
متراکم شدن ذوق پریدن در بال و ترک خوردن خودداری روح
می بینی ... من هنوز می توانم از تو -از آنچه هستی- دلگیر شوم ... از آنچه که هستی؛ و نه از آنچه که می کنی.
*** یکی از چیزهایی که در خارج از ایران یاد گرفتم به کار بردن این جمله بود. در اینجا به بچه ای که کار بدی می کند نمی گویند: «تو بچه ی بدی هستی!» می گویند: « You are being bad» که یک چیزی می شود در مایه های «تو داری بد رفتار می کنی» یا نمی گویند: «U R a jerk!» بلکه می گویند: «U R being a jerk!» و مانند این. حالا وقتی از چیزی در دوستی عاصی می شوم فکر نمی کنم که «... اینطوری است» و حسابش را نمی بندم (آنچنان که در بیست سالگی حساب بسیاری از دوستانم را بستم آنچنان که هنوز هم نمی توانم بازشان کنم!!) بلکه می گویم: «جیزی باعث شده که ... اینطوری رفتار کند» و سعی می کنم آن چیز را پیدا کنم و ردش کنم و حلش کنم و ...
*** اما آن چیزی که امروز صبح مرا آزار می دهد و نمی توانم با تکان شانه خودم را از ان رها کنم کارهایی نیست که انجام می دهی -همان کاری را می کنی که همه می کنند- یا چیزهایی نیست که می خواهی و نمی خواهی -اینجا هم از بسیاری از دیگران جدا نیستی. اساسا چیزی در اعمال و رفتارت نیست ... نه. خودت است. خود خودت.
***
با خودم فکر می کنم: چطور می توانی هنوز دوستش بداری ... دوستش بگیری. و باز هم دوستت دارم. با یکجور جماقت و سماجت و استقامت ساده لوحانه. و دوست داشتنم علی رغم توست.
***
همه ریخته اند سرم که ازدواج کن. می گویند: «باید آن کاری را بکنی که یچه می خواهد!» خُب من چه می دانم بچه چه می خواهد. شاید بچگی اش هم مثل بچگی من باشد و همه ی این چیزها را تحقیر کند و همان ده سالکی به ریشم بخندد و بگوید: «از عقایدت گذشتی! من که از تو نخواستم!» بچه باید- حالا این باید را می پذیریم محض رضای شما- پدر و مادری داشته باشد که یا مرده باشند یا یکجایی در همان نردیکی ها باشند، که خواهد داشت.
***
بچه ام پدری مثل تو نخواهد داشت. نمی خواهم که داشته باشد... و می دانم خیلی زود، خیلی زود ارزش آنرا خواهد دانست. زودتر از آنکه تو بدانی.
در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم که چشم زنی به من افتاد
صدای پای تو آمد خیال کردم باد عبور می کند از روی پرده های قدیمی صدای پای ترا در حوالی اشیا شنیده بودم
کجاست جشن خطوط ؟ نگاه کن به تموج ‚ به انتشار تن من
من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟ و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان پر از سطوح عطش کن
کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف دقیق خواهد شد و راز رشد پنیرک را حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟ و در ترکم زیبای دست ها یک روز صدای چیدن یک خوشه رابه گوش شنیدیم
و در کدام زمین بود که روی هیچ نشستیم و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟ جرقه های محال از وجود برمی خاست
کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ ؟ و در مکالمه جسم ها ‚ مسیر سپیدار چه قدر روشن بود
کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟
***
عبور باید کرد صدای باد می اید عبور باید کرد
مسافر سهراب سپهری
خُب ... این کوچولو را دیدم. یعنی انقدر که می شود دیدش ... و راست و درست فال این لاو شدم. یک کله ی بزرگ. منحنی ستون فقرات ... سایه ای از تن ... و ستاره ای با ضربانی منظم ... که گویا قلب بود.
حالا من مانده ام و این تست های مزخرف. یکی می زنیم توی کله ی عدم: "این یکی را نه!"
از مجموعه ی «در بند کردن رنگین کمان» غادة الّسمان
هر آنگاه که تو را می طلبم از تو می نویسم قلم در دستم به گلی سرخ بدل می شود ...
*
در توان زنی چون من نیست که جامه ی آرامش را با دلفریبی تمام بپوشد و تکمه های مردارید را ببندد برجامه ی سرد خود و برهنه پای در بیابان کولیان گام نهد
در توان زنی ساده چون من نیست جز اینکه دوستت بدارم مردی وحشی را از گونه ی تو با خودپسندی کودکانه ات سرشار از خیانت و دروغ!
*
هر آنگاه که نام تو را می نویسم کاغذهایم در زیر دستانم غافلگیرم می کنند و آب دریا در آنها جاری می شود و مرغکان سپید بهاری برفراز آن به پرواز در می آیند
*
هر آنگاه که از تو می نویسم آتش در مدادپاک کن شعله ور می شود و بر بساط نوشتنم بارانی سیل آسا فرو می بارد و شکوفه های بهاری در سبد ماغذپاره ها می شکفند ودر میان آنها پروانه های رنگارنگ و گنجشکها به پرواز در می آیند
و چون نوشته هایم را پاره می کنم تکه پاره ها به شکسته های آینه ای نقره ای مانند می شوند چنانکه گویی ماه بر بساط نوشتن من شکسته است
*
مرا بیاموز! چگونه از تو بنویسم یا چگونه فراموشت کنم.
بچهک 13 هفته اش است. حکیم متخصص فرمودند که نتایج نشان می دهند که باکتری خبیث از قبل اینجا بوده است و بدن میزبان پیشاپیش خودش را در برابر آن ایمن کرده است. بَچّک 13 هفته دارد و 9-8 سانتی متر است.
حالا من مانده ام و دو تست دیگر. دو ماه دیگر.
عجب اثری دارد صدایت. نوعی بازیگری باز در تاب صدایت هست که -عجیب است اما دیگر- نه خشمگینم می کند و نه عاصی. مثل اینکه برگشته ام به اوایل دهه ی ۷۰ و دلبری هایت می توانند از سپر همه ی آنچه گذشته است و مثل یک پوسته، مثل یک غشاٰء دورم را گرفته است و سردم کرده است و سنگین - با همه چیز- بگذرد و قلقلکم دهد.
گوشی را می گذارم و برای یک لحطه مثل دختر جوان بیست ساله ای صورتم را دستهایم می گیرم و می خندم.
با جنینی کوچک و نامعلوم در شکمم که نمی دانم خواهد ماند یا خواهد رفت.
* * *
می گویم: «دوستم جوابت را داد: فقط هیزم نمی شکنم ... می روم دوچرخه سواری ... و گیتار می زنم.» از عصبانی شدنت خنده ام می گیرد ... در عین حال که از آن می ترسم -می بینی ... بعد از این همه سال هنوز خشمت می ترساندم و قرارم را از من می گیرد. از این خشمگینی که فکر می کنی کسی نیست که از من مراقبت کند. در اشتباهی. من به کسی که از من مراقبت کند نیاز ندارم. کسی هست که دوستش دارم. و هست. و همین کافی است. لابد.
نمی گذاری که بگویم که هرگز به نظر من بچه دار شدن به ازدواج کردن مربوط نبوده است و هرگز حاضر نیستم آزادی خودم و یک نفر دیگر را قربانی کنم تا شاید بشود به یک بچه گفت که از ترکیبی «بسامان» درست شده استن ... و اصلا برای آنچه که تو بسامان می دانی اش نمی توانم اعتباری قائل شوم ... و اساسا اگر زندگی در این غرب یک حسن برایم داشته باشد همین است که می توانم آنطور زندگی کنم که دوست دارم و فکر می کنم که باید زندگی کنم ...
نمی شود حتی به تو بگویم که این انتخاب من است و پدرجان اساسا با من موافق نیست و فکر می کند باید به بچه گفت که همه چیز سرجایش بوده است و ما تا حدودی در چهارچوبها رفتار کرده ایم ... و اینکه حالا برای اینکه اسم بچه را باید در پاسپورتمان اضافه کنیم و باید ببریمش ایران تا بداند از کجا آمده است ...اگر که بیاید. نمی شود که. همیشه باید از مرزهای اعتقادی -و مثل همیشه مال من بیچاره - بگذریم.
گذاشته ام که در این توهم بمانی که من کاری کرده ام و در آن مانده ام و تنها مانده ام و باید همه ی مسئولیتش را خودم بپذیرم ... برانگیخته گی ات مجالم نمی دهد این همه برای آن نیست که می خواهم به تو دروغ بگویم ... نه. در تمام مدت مکالمه تنها به این فکر می کنم که چقدر دوستت دارم و چقدر دلم می خواهد که ببینمت و چقدر از همه ی این چیزها که تنها آمده اند -شاید- که مرا به این صلیبی که با خودم به اینجا آورده ام بیشتر مصلوبم کنند در عذابم ... به تو فکر می کنم. همین.
* * * حالا دستت را باز کن ... و بر دست گشوده ی زن که پیش آورده است میخی دیگر می کوبی .... خوشا به حال مسیح که صلیبی از خود داشت ...
* * * می مانی جانم.
می مانم؟
نزدیک آی سهراب سپهری
بام را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست بشتاب درها را بشکن وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه
اندوه مرا بچین که خویش را رنجانده ایم، و روزن آشتی بسته است
مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام به سرچشمه ناب هایم بردی نگین آرامش گم کردم و گریه سر دادم
فرسوده راهم چادری کو میان شعله و باد دور از همهمه خوابستان ؟ و مبادا ترس آشفته شود که آبشخور جاندار من است و مبادا غم فروریزد که بلند آسمانه ریبای من است
صدا بزن تا هستی بپا خیزد گل رنگ بازد پرنده هوای فراموشی کند
ترا دیدم از تنگنای زمان جستم ترا دیدم شور عدم در من گرفت و بیندیش که سودایی مرگم کنار تو زنبق سیرابم
دوست من هستی ترس انگیز است به صخره من ریز مرا در خود بسای که پوشیده از خزه نامم بروی که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است غوغای چشم و ستاره فرو نشست بمان تا شنوده آسمان ها شویم
بدرآ بی خدایی مرا بیاگن محراب بی آغازم شو
نزدیک آی تا من سراسر من شوم
نمی دانم. گمانم صبر تنها راه چاره است. یکماهی انتظار ساده تا بشود فهمید که اصلا آیا تو را چیزی تهدید می کند یا نه. خواندنی ها و شنیدنی ها اصلا با هم نمی خوانند. تا جکما چه بگویند. من که این آخر هفته می روم سفر. لانگ ویک اند آگوست هم می روم مونت واشنگتن. حالات خوب است یا نه ... گمانم تا آنموفع معلوم می شود بچچچک! شاید حطرات آنقدر هم جدی نیستند و ما چیکن آوت کردیم زود.
***
شنیدن لحن عصبانی ات مرا می برد به سالها قبل. خوب است آدم بتواند عصبانی ات کند.
***
آهای ملت تورنتو، ما احتیاج داریم که دوباره یک گروه با حوصله و ماجراجو و طبیعت دوست پیدا کنیم و این تابستان را باهاشان برویم دوچرخه سواری و کمپینگ اینتریور (سو ماچ فور فارسی لنگویج!). اهل کوله کشی و دوچرخه سواری و کانو و کایاک سواری و در طبیعت بخوابی و سرما . گرما.
بهترین سالم در تورنتو سال ۲۰۰۴ بود که در اورکات گروهی ایجاد کردم و با چند تا آدم اینطوری آشنا شدم و تابستانی داشنم. بماند که در تورنتو همه چیز دوره ای است. آدمها راهشان در نقطه ای به هم می رسد و بعد از هم جدا می شود. تلاقی ام در تورنتو زیاد است ... شصتاد تا گروه رفیق عوض کرده ام و هنوز یکی شان را نمی توانم بگویم: دوست! یا ٓژن بسیار فعال دوست یابی من تحلیل رفته یا بهد از ۳۵-۴۰ سالگی زندگی می شود جفت یابی . نه دوست یابی. البته ما هم یک ابطه ی پارت تایم داریم به خدا ولی قلبمان -به قول این دلقک بدذات: صندلی های اتوبوسی به نام لیلا- هنوز باز است برای ۷-۸-۱۰ تا رفیق. بابا اتوبوس که به این راحتی پر نمی شود. ۲۰-۳۰ تایی هنوز جا هست به خدا.
برنامه ی بعدی-با شکم پر یا بازم یالغوز: مونت واشینگتن! نبووووووود!!
خوب حالا نتیجه آزمایش دوم. خوب نیست. خوب را در مقابل بد نمی گویم. خوب نیست ... اما شاید بد هم نیست ... شاید از آنجا که هیچ چیز در این جهان خوب نیست و بد نیست ... شاید برای اینکه هیچ چیز هیچ چیز نیست.
***
جایی را که به گربکان داده بودم نخواهم توانست بار پس بگیرم و به تو بدهم. و خوب ... راستش همانقدر که بسیاری از مردم دنیا از جانوران و از بیماریها و از تنهایی و از وانهادگی می ترسند من -تازه فهمیده ام که- از تو می ترسم ... نه تنها از چیزهایی که از من خواهی خواست و من نه خواهم توانست که به تو بدهم و نه حتی فکر می کنم داشتنشان هیچ خوشحالترت خواهد کرد ... نه تنها از چیزهایی که از من خواهی گرفت -بر اساس علم ژنتیک- و تمام عمر می بایست مانند یک دن کیشوت با آنها بجنگی تا آخر مغلوب شوی و بپذیری که همان هستی که هستیِ, همچنان که همه ... نه. از خودت. از یک جفت چشم -اگر که ببیند- که مطمئن نیستم هیچ چیز در این جهان بتواند خوشحالش کند ... تمامش کند ... پرش کند ... و گوشها که هرگز آنچه را که خواهد شنید دوست نخواهد داشت. نه. من از تو می ترسم. از خودِ خودت.
هراسم از حضورت، کوچکتر از عدم نیست.
وقت فلسفه بازی نیست ... گمانم از فردا بیفتم توی یک راه دراز که از مطب دکترها و از آزمایشگاه ها می گذرد و همه ی جمله ها یک لغت مشترک را تکرار خواهند کرد که نام آن چیزی است که ممکن است چشمانت را ویا گوشهایت را و یا طحالت را از کار بیاندازند ... یا قلبت را از تو بگیرد ...
و من فکر می کنم به قلب ... من فکر می کنم: شاید باید کودکی بدون قلب به این دنیا اورد ... شهامتش را ندارم اما. بدون قلبی که بشکند و بشکاند ... زندگی چیز مفهومی برایم نیست ... می شود حساب و کتاب و خانه و شرکت و مدرسه ... و احساس جداماندگی ... می شود این هراس که همه را میچسباند به آنچه که یک جایی به دست آورده اند و برای از دست ندادنش من را و تو را زیر پایشان می گذارند و می روند. انسان بدون قلب می شود درس و کار و مهاجرت و کانادا و خانه ی شخصی و خانواده ... و یک پمپ قوی در سینه اش که جریان خونش را تضمین می کند. انسان بدون قلب می شود بی خاصیت. چیزی مثل من. ترحم انگیز است نه؟
حتی با داشتن قلب و چشم و گوش و طحال هم (که با شواهد متعدد در من خیلی خوبکار می کرده اند) حس تفاوت و دور افتادگی سالهای سال عمرم را در خود پوشاندند و در روی لبه نگاهم داشتند ... من روز به روز به پایین نگاه کردم ... و نپریدم ... و همه ی عمر از اینکه رها نکردم و پشت پا نزدم و به این همه چسبیدم - حالا به هزار و یک دلیل مزخرف که شاید پررنگترینش انکار هر آنچه بود که مرا به نابودی می کشانید- از خودم بیزارتر شدم ... و زندگی که از تفاوت شروع شد ... به وانهادگی انجامید و در هیچ آرام گرفت.
آرام گرفت آخر. همه ی اینها شاید تنها زمانی کمرنگ شدند که من قید خودم را و تو را و همه ی چیزهایی را که دوستشان می داشتیم، زدم ...آنچه را که لیلای جوان طالبش بود. جوانِ احمقِ احساساتی بی کله. قید حس شگرف بودنِ بیواسطه را ... هه! نگاهشان کن ... به واسطه ها زنده اند جان دلم. اینست آنچه که من می توانم به تو بدهم.
***
تو که حتی من دیگر آمدنت را طلب نمی کنم ... تو که حاصل ناخوانده ی یک هماغوشی ساده و آرام بوده ای در بعد از ظهر یک روز بهار ... و هیچ کس حتی آروزی دیدارت را در سر نمی پرورد. تو که من یکجورهایی از پذبرفتنت سر باز می زنم ...تو که نمی توانی میوه ی این زندگی باشی که من دیگر نمی کنم و به تماشایش نشسته ام تا بگذرد.
***
نه. گمانم اینبار هم نخواهی آمد. می دانستم. در دنیای من، عدم همیشه یک قدم از هستی جلوتر است. دستهایش جلو آمده اند و تو را طلب می کنند و من تنها باید خم شوم و تو را در آنها بگذارم تا ببرندت. عجیب است نه؟ غمگین نیستم برایت ... یکجورهایی آسوده ترم.
***
در بطنم جنینی بی جفت رشد می کند. بی قلب. بی چشم. می دانستی؟
خوب حالا من نشسته ام و بچهک! باور نداشتم. گفتم نخواهد امد. باور نمی خواستم بکنم. نشانه های امدنش امدند. از آگاهی پرسیدیم. نشانه های آمدنش را تایید کرد. حالا اما باز پا پس می کشد.
*** حالا باز شاید یکبار دیگر باید بیاندازمت در عدم. می بینی جان دلم. جهان تو را نمی طلبد انگار. یا شاید دستهای عدم تواناترند. هر بار می خواهد بیاید و بگیرد و ببردت. من تسلیمم. نه اگر در برابر وجود ... که در برابر عدم . من تو را قربانی هراس خودم می کنم باز.
***
حالا من نمی دانم از بودن این باکتری باید ترسید یا از نبودنش. نمی دانم سرم را به کدام دیوار بکویم اگر آمدنی شدی. نمی دانم سرم را به کدام دیوار بکویم اگر نه.
***
دلم برایت تنگ می شود. از ایران یک سری فیلم ایرانی اورده ام و با اینکه آدمهای هیچ کدامشان به من تو نمی مانند و سرگذشت هیچ کدامشان آنجا نمی رود که ما رفته ایم .. به قدر من عاشق نیستند و به قدر تو دلدار و عقل مدار -هه! در آن واحد- ... در انتها اما اشک به چشمانم می آورند. در همه ی این قیل و قال ها که اینجا ازشان دور مانده ام. در تنگنای بی معنی این زندگی خنثای منطقی که در آن هیچ چیزی آنقدر اهمیت ندارد که مرا از خودم بیخود کند و مرا از آنجا که هستم بیرون بکشد و بیاندازدم در هیچ. هیچ چیز نمی تواند و نباید که عاصی ام کند. زندگی متوازن.
دلم برای تو تنگ میشود یا برای دوست داشتنت یا برای آزار دادنت و آزار دیدنت و برای دلخوری ها و دلسنگی ها و دلتنگی ها و دل به هم خوردگی ها و دل آشوبه ها و دلربایی ها و دلزدگی ها و دلشکستن ها و دل دل زدن ها ... و هر چه و هر چه که از دل می آمد و هیچ کدامشان نمی توانستند دلیلشان را و تکرارشان را و شدتشان را بفهمند و همه شان به تاسف برایمان سر تکان می دادند، تنگ می شود.
به تو می گویم که بعد از رفتنت معنای همه چیز گم شد. تلخی گم شد. حال گم شد و محال گم شد. حالا شاید فقط درد ماند. که ّانهم سالها بعد بالاخره آرام گرفت.
دوست داشتنت ... بی دوست داشته شدن ... دیدنت ... بدون تمایلت به دیده شدن ... و شنیدن دیر به دیر طنین صدایت که از هر گفتگویی فراری است ... تلخی ها رفته اند و یادها رفته اند و طعم های بوسه ها و هماغوش های و اشک ها رفته اند و تنها این حس شگرف از آن باقی مانده. حس دوست داشتن بیواسطه. نه دوست داشتن ... که یاد دوست داشتن. مثل چشیدن و چشیدن و دوباره چشیدن لرزش اسرار آمیزی که از دیدن یک گل زیبا و تلان و بینظیر در دلت مانده باشد و سالها بعد نه گل باشد و نه اصلا مهم باشد که باشد و تو باشی و ارتعاشهای تارهای یک دلدلدگی.
و هر جنگلی و دریایی که رفته ای، در کشاکش هر هماغوشی تبدار و خوشطعم با هر کس که بوده ای... هر شبنشینی خرم ...هر غذای خوشمزه که خورده ای ... یا مثلا طعم دویاره ی گیلاس و انار ... مثل شادی لمس سکه های نو و براق عیدی بوده است. لذت های یک مرده ی خوشبخت. چطور نمی فهمی؟
*** خر جان دلم برایت تنگ شده است و نتوانسته ام بهت زنگ بزنم. یا تو نبوده ای. یا من.
***
خبر را چکونه باید داد؟ هیچ فکر کرده ای چطور باید گفت: «گمانم دارد می آید!»؟ اگر بیاید.
چیزها یکدفعه و بی آنکه از پیش تو را خبر کنند تغییر می کنند. خُب نه همه ی چیزها ... آن یکی که در تو و برای تو جا باز کرده است و تو یا نمی دانی و یا نمی خواهی بدانی. که چقدر ... که چرا. شاید تو باید نشانه ها را دیده باشی و خوانده باشی و معنا کرده باشی و نکرده ای و نخواسته ای که بکنی. چیزها یکدفعه تغییر می کنند و هرچند تو مدتهاست، سالهاست که از بیهودگی ... از یکپارچگی ... از صلبیت این نقش که تو را در خود گرفته است در عذابی به یکباره با آن روبرو می شوی. با تغییر. و نحوه ی جایگرینی مفاهیم در تو و برای تو یکباره عوض می شوند. آن تغییر که از بیرون به تو هجوم می آورد و آن همه ی مفاهیم که در تو جابه جا می شوند.... و خنده دار است یا ترحم انگیز نمی دانم اما تو هیچ دخالتی ... هیچ قدرتی در این شکلی گیری ها نداری.
به خودم می گویم: می توانی؟
نمی دانم این خاصیت رندگی است یا بخشی از همان حس ترحم انگیز بقا ست که من سخت ترین جیزها را، بیرحمانه ترین و بی معنی ترینشان را هرجا و به هر شکل که اتفاق افتاده اند پذیرفته ام. هرگز خودم را از بالای یک بلندی پرتاب نکرده ام که: "مرده شور همه اش را ببرد ... یکجا". هرگز خودم را بر آنچه که آزارم داده و خشمگینم کرده و مایوسم کرده و بیزارم کرده است نیافکنده ام و با شوری عظیم گلویش را نفشرده ام تا نفسش ببرد ... هه! نه. من راهم را کج کرده ام و شانه بالا انداخته ام. بی حس. بی خون. و عاقلانه و بزرگسالانه فکر کرده ام: «همه اش نمی تواند همین باشد». فکر می کردم همه ام نمی توانست همین باشد. حالا هرچند دلم برای حواس خشم و یاس و بیزاری و عشق تنگ می شود. یکجایی در راه اینها را هم با دیگر چیزها ترک کردم.
به خودم می گویم: می خواهی؟
از خواستن و از توانستن در می گذرد. من می پذیرم. من شانه بالا می اندازم که: «این که هست همان است که باید باشد.» و هنوز نیمه شبها بیدار که می شوم به تو فکر می کنم. چگونه همه ی این که دغدغه ی من است، این دلهره ی مداوم ومکرر، برای تو نه تاب و نه تب و نه هذیانی بی معنی که دلیل تو و نشانه ی حضورت در جهان هستی است. همه ی اینها که مرا می ترسانند معنای تو هستند. چکونه این همه را نه که می پذیری ... نه ... که طلب می کنی و به دست می آوری. تو آنها را از آن خود می کنی. تصاحب می کنی. و در می گذری. بی تردید.
***
به خودم می گویم که می ترسم. می ترسم. می بینی ...هنوز چیزهایی هستند که مرا می ترسانند.
خوب الان ساعت هشت و سی و نه دقیقه است و من در محل کار جدید بین کوهی از نقشه و مشخصات فنی و صورتجلسه های جلسات مکرر نشسته ام ... ساعت ۹ یک جلسه ی چند ساعته دارم با همه ی مشاورین و روسای شرکت و فلان و بهمان ... گرداندن جلسه هم به عهده ی من است ... و ای خدا اصلا حوصله ندارم. این همه جزئیات ... این همه نکات فنی.
شیطونه می گه ...
*** در رخوت مطلق زندگی می کنم. نه هیچ گونه حرکت اجتماعی می کنم ... نه جمعی ... نه خانوادگی ... نه دوستانگی ... نه عاشقانگی ... نه ورزشکارانگی ... وقتم روی یک مبل سرخ رنگ می گذرد ... قُمبلی که روی سینه ام خرخر می کند ... و تصاویر بی معنا و احمقانه ای که روی صفحه ی تلویزیون می گذرند .... و انگار هیچ چیز نمی تواند مرا از این رخوت در اورد ... حتی تو!
***
یکی پس گردن شیطونه ... یک جرعه قهوه/کاپوچینو برای بیدار شدن ... چند وقت دیگر می توانم اینطوری کار کنم؟
به رشید می گویم: من نمی دانم این الاغها اصلا برای چه به من حقوق -آنهم اینقدر!-۰می دهند ... من اصلا از دنیای کانستراکشن (!!) بیرونم به خدا ...
***
ابلوموف از طبقه ی خورده بورژوا ملقمه (ملغمه!!) ی مسخره ای می شود مثل من.