سرخط
نامه بر



RSS feed



دیدنی / خواندنی های این هفته



موسیقی





نوشته های پیشین

  • February 2002
  • March 2002
  • April 2002
  • May 2002
  • June 2002
  • July 2002
  • August 2002
  • September 2002
  • October 2002
  • November 2002
  • December 2002
  • January 2003
  • February 2003
  • March 2003
  • April 2003
  • May 2003
  • June 2003
  • July 2003
  • August 2003
  • September 2003
  • October 2003
  • November 2003
  • December 2003
  • January 2004
  • February 2004
  • March 2004
  • April 2004
  • May 2004
  • June 2004
  • July 2004
  • August 2004
  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005
  • March 2005
  • April 2005
  • May 2005
  • June 2005
  • July 2005
  • August 2005
  • September 2005
  • October 2005
  • November 2005
  • December 2005
  • January 2006
  • February 2006
  • March 2006
  • April 2006
  • May 2006
  • June 2006
  • July 2006
  • August 2006
  • September 2006
  • October 2006
  • November 2006
  • December 2006
  • January 2007
  • February 2007
  • March 2007
  • April 2007
  • May 2007
  • June 2007
  • July 2007
  • August 2007
  • September 2007
  • October 2007
  • November 2007
  • December 2007
  • January 2008
  • February 2008
  • March 2008
  • April 2008
  • May 2008
  • June 2008
  • July 2008
  • August 2008
  • September 2008
  • October 2008
  • November 2008
  • December 2008
  • January 2009




  • بلاگ گردان گوگولی


    • Sunday, January 4, 2009

    حمایت از جوانان اسرايیلی بر علیه جنگ
    حمایت از یک جنبش درون اسرايیل : Shministim

    نامه ای بفرستید



    FREE THE SHMINISTIM : http://www.december18th.org


    FREE THE SHMINISTIM – ISRAEL'S YOUNG CONSCIENTIOUS OBJECTORS

    The Shministim are Israeli high school students who have been imprisoned for refusing to serve in an army that occupies the Palestinian Territories. December 18 marks the launch date of a global campaign to release them from jail. 22,000 LETTERS AND COUNTING
    !




    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Saturday, January 3, 2009



    The Wrestler
    Bruce Springsteen

    Have you ever seen a one trick pony in the field so happy and free?
    If you've ever seen a one trick pony then you've seen me
    Have you ever seen a one-legged dog making its way down the street?
    If you've ever seen a one-legged dog then you've seen me

    Then you've seen me, I come and stand at every door
    Then you've seen me, I always leave with less than I had before
    Then you've seen me, bet I can make you smile when the blood, it hits the floor
    Tell me, fan, can you ask for anything more?
    Tell me can you ask for anything more?

    Have you ever seen a scarecrow filled with nothing but dust and wheat?
    If you've ever seen that scarecrow then you've seen me
    Have you ever seen a one-armed man punching at nothing but the breeze?
    If you've ever seen a one-armed man then you've seen me

    Then you've seen me, I come and stand at every door
    Then you've seen me, I always leave with less than I had before
    Then you've seen me, bet I can make you smile when the blood, it hits the floor
    Tell me, friend, can you ask for anything more?
    Tell me can you ask for anything more?

    These things that have comforted me, I drive away
    This place that is my home I cannot Stay
    My only faith's in the broken bones and bruises I display

    Have you ever seen a one-legged man trying to dance his way free?
    If you've ever seen a one-legged man then you've seen me


    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Tuesday, December 30, 2008

    ترسناک است امازندگی ام انگار در لوپ های بسته جریان دارد و می چرخد و باز می گردد به همان جا که بوده است ... در شکلی تازه و کهنه ... در آن واحد.

    حالا گاهی چهره ای در یکی از این حلقه ها پیدا می شود و در حلقه ی بعدی از میان می رود
    حالا هی دل می بندم و دل می کنم و دل می شکنم و دل دل می کنم ... خشمگین میشوم و غمگین می شوم و باز رها می شوم ...

    حلقه ها -که در هم پیچیده اند- اما همچنان مرا از جایی به جایی می برند و باز می گردانند ...

    من صبر می کنم ...
    یا شاید تعلل ... .
    من از رد پاهای جلوی رویم ... و آنجا که می رسند می ترسم ...
    من تردید می کنم

    تکرار و تکرار ...
    و حلقه ها تنگ تر ...
    و من خسته تر ...

    شانه بالا می اندازم
    بالاخره.
    بزنیم بیرون
    از این حلقه ...
    یا از آن یکی

    می خواهم تردید را رها کنم
    همیشه ...

    اختیار و هراس
    اختیار و تردید
    اختیار و سرگردانی.

    دستی می اید
    وقتی که کمتر از همیشه انتظار می رود
    کوچک یا بزرگ
    ظریف یا خشن
    و حلقه ای جدید میان حلقه ها که می روند تا از هم بپاشند تشکیل می شود
    ... و من باز سرگردان می شوم
    من دستها را ... کوچک یا بزرگ ... دوست داشته ام ...
    دوست گرفته ام ...
    و آنچه در این میان گم کرده ام ...
    جز خودم نیست.

    ***

    به افتادن از بلندی می ماند ...
    آنجا که باز به زمین می رسی و حس جاذبه ... و آن حس آشنای ایستادن روی یک حجم بی انتها که می تواند همه ی وجودت را در خود بگیرد و از آنِ خود کند باز می گردد ...
    و مدتی طول می کشد تا به خودت بیایی ...
    و باز افتادن از پرتگاه بعدی ...

    پریدن.

    از تو نپرسیدم ... تا حالا از بلندی پریده ای؟

    ***

    مفهوم هست یا نیست ... طبیعی است یا ترسناک؛ نمی دانم ... اما این چهره که همین پشت در است و به زودیِ زود می اید که برای همیشه بماند ... چهره ی این بچهَک ... تاب و توانم را می گیرد ...
    منتظر معجزه ام.
    معجزه ی تولد ... و عشق.
    مگر این نجاتم دهد از بستگی ای که بر طبق تعریف خواهد بود ...و باید باشد.
    از این حلقه های بسته.

    ... Otherwise we are screwed man!

    Labels:


    :: 1 Comments ::

    OpenID dordaneh said...

    man ham emrooz az eshghamo tarsam baraye nayamadadeam neveshtam va matlabe to ham cheghadr be hese man shabih bood !har chand ke to jadooi minevisio man sade leili jan inroozha shadid ham dardim pesarake man ham poshte dare o dare o ta hafte dige bayad berese dar entezaret sharikam! rasti baid nist too 1 rooz be donya bian!

    January 01, 2009 6:33 PM  

    Post a Comment

    << Home


      Saturday, December 20, 2008

      
      




    خُب دیگر دارد وقتش می رسد ... کمتر از سه هفته ...
    گهواره ای در اتاقی گذاشته ایم ... با نرده های چوبی ... یک دیوار اتاق را کاغذ دیواری کردیم ... بقیه را رنگ زدیم ...
    حالا مانده است تا همه چیز را تمیز کنیم . تشک سفید و ملافه ی فلانل را که نقشهایی از حیوانات دارد در گهواره بگذاریم ... و پتو و ملافه را ... و یک اسباب بازی که می چرخد و موسیقی های از بتهون و باخ و موتسارت پخش می کند را بالای گهواره نصب کنیم ... و یک بالن قرمز رنگ که گوسفند و خرگوشی از ان آویزانند را هم ... و محلی برای عوض کردن بچهک ... یک تشک بادی با روکشی به شکل خرس ...
    لباسهایش را باید در کشوها گذاشت و آویزان کردنی ها باید در کمد دیواری کوچک آویزان کرد ... و صندلی متحرک و تابش را ...
    همه چیز همین جاست و باید فقط دستمان را دراز کنیم و در سر جایشان قرارشان دهیم ... و نظمی و ...
    من و پدر بچه.( می دانی که من با فعل جمع و با این «ما» چقدر مشکل دارم ... اما چه می شود کرد ... این کارها را با هم انجام دادیم ... تنها نبودم) ...
    پدر بچه هست و می خواهد با او بماند.

    ابلیس یحیی هم قرار است «خروس زری پیرهن پری» و «گرگ بد گنده» و «بزک زنگوله پا» را برایمان بفرستد ... من از حالا شروع کرده ام به خواندن: "قوقولی قوقووو سحر ر ر ر شد" ....

    از اینجا گمانم زندگی شکل جدیدی می گیرد که من نمی دانم چیست و منتظرم بیاید تا معادلاتش را ببینم و اگر نه حل کنم که بدانم و بپذیرم ... یک دوست خوب ... و یک پسر کوچک که ژنهایش از من و دوستم ترکیب شده است... و پیاده روی و اسکیت روی یخ و کمپینگ و دوچرخه سواری . و سفرهای بچهک با پدر و مادر ... و با پدر ... و با مادر ...
    از همین حالا قرار است برویم در آبهای گرم جنوب قاره شنا کنیم ... از همین حالا پدر و پسر قرار است نمی دانم از کجای اروپا تا کجایش را با یک دوچرخه طی کنند ...آقای پدر می گوید: "لیلازی ... زود باید خودت را آماده کنی!" ...
    هه! من که همیشه آماده ام! (حالا باید وزن کم کنم!)

    من شاید از همه ی آنچه می آید هراسانم ... غمگین نه ... هراسان چرا ...
    در ۴۰ سالگی هنوز حس بچه ای را دارم که جای خوابش را پیدا نکرده و آرام نگرفته و حالا باید همه ی اینها را با دیگری هم -که گویا مستقیما مسُول حال اوست- تقسیم کند ...
    همه ی نامعادلات حل ناشده را ...

    دیگران می توانند نصیحتم کنند یا از حسهایی برایم بگویند که -در کمال تعجب- می دانند که دارم . یا مطمئنند که خواهم داشت و انچه که -اعتقاد دارند- که باید داشته باشم ...

    من نمی دانم. من اگر بتوانم همان بچه ی بازیگوشی خواهم شد که بودم ... و با این همبازی جدید می روم بازیگوشی ... شاید دوبار بشود به همه چیز خندید ... و از همه ی دیوارها و درخت ها بالا رفت ... و روی همه ی برفها سر خورد ... شاید دوباره بتوان به همه چیز عاشق شد و از شکستنی بودن همه چیز آنقدر جا خورد که از همان همه چیز برای همیشه دور افتاد ...
    شاید دوباره بلندی های پیدا کنیم و از آن بپریم و استخوانهایمان آنطوری بشکند که هرگز خوب نشوند و هی زق زق کنند ...
    و فاصله را.

    من می ترسم و به عکسهای جانوری نگاه میکنم که فرزندش را تحت سایه ی خود گرفته است و فکر می کنم: "اصلا سایه ای داری لیلا؟"
    و غمگین می شوم.

    بچهک زندگی اسانی نخواهد داشت گمانم ... من شاید فقط بتوانم در سالهای اول کمی شادی و هیجان نشانش دهم و بخندانمش...پدرش هم آموختنی ها را به او خواهد اموخت

    بعدش چه خواهد شد؟ نه می دانم و نه می توانم بدانم.

    Labels:


    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Wednesday, December 17, 2008

    یه نامسلمون نیست دست من الیل (ع لیل) رو بگیره مثل تارزان بگه شززززززززززم ببره امامزاده داوود حالم رو خوش کنه ، تو سرم مثل بازار آهنگرا صدا میکنه ، مثل پیت حلبی خورده ریزه هاش جابجا میشه.

    Labels:


    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Monday, December 15, 2008



    اي عشق همه بهانه از توست من خامشم اين ترانه از توست
    آن بانگ بلند صبحگاهيوين زمزمه ي شبانه از توست
    من اندوه خويش را ندانماين گريه ي بي بهانه از توست
    اي اتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست
    افسون شده ي تو را زبان نيست ور هست همه فسانه از توست
    کشتي مرا چه بيم دريا طوفان ز تو و کرانه از توست
    گرباده دهي و گر نه، عم نيستمست از تو، شرابخانه از توست
    مي را چه اثر به پيش چشمتکاين مستي شادمانه از توست
    پيش تو چه توسني کند عقلرام است که تازيانه از توست
    من مي گذرم خموش و آرام آوازه ی جاودانه از توست
    چون سايه مرا ز خاک برگير کاينجا سر و استانه از توست
    ه.ا.سايه

    Labels:


    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Thursday, December 11, 2008



    هنوز این برایم محبوب ترین کار نامجوست ...
    مثل تو ...
    هنوز.

    ...
    ای بخت سرکش
    تنگش به بر کش
    گه جام زرکش
    گه لعل دلخواه
    ...
    جانا چه گويم
    شرح فراقت
    چشمي و صد نم
    جاني و صد آه
    ...
    كافر مبيناد
    اين غم كه ديدست
    از قامتت سرو
    از عارضت ماه
    ...
    مارا به رندی
    افسانه کردند
    پیران جاهل
    شیخان گمراه
    ...
    مهر تو عكسي
    بر ما نيفكند
    آيينه رويا
    آه از دلت آه
    ...

    Labels:


    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Tuesday, December 9, 2008

    This is what I wrote today in CBC commenting system:

    I think Politicians owe people a good explanation of what a coalition government is ... and why in our parliamentary system it is legit and how the voters in Canada have the right to vote for a parliament and not ONE PRIME MINISTER …
    and for future reference when people feel that all parties are just looking after their own values … a coalition may be a better choice ….

    Harper lied and falsified as much as he could ... will anybody take the time to talk to people about what happened?

    ***

    (As much as I love to see Harper on his way out I think) In general falling of coalition before it happens may not be that bad, Harper will not be able to control the economy in next few years as he is following a certain agenda which has not been 100% revealed … and the tar-sand/oil/mining companies have the strongest saying in them …

    I think in a few years he will leave Canada with a huge deficit, with weaker social service system, way behind any possible environmental progress and with a lot of bills against rights of all minorities, women, labours, ... which could and should be revered later on … (Hope there won't be another war somewhere for him to jump in and join/support USA or Israel or Nato) Years of Wasted energy and money … If this is what people want … let it be.

    ***

    I am originally from Middle east, where people still vote (if they get to vote) for the populists with faces shining with false righteousness …
    What I see in Harper …
    They passionately hate things that have been called sins in religion … they hate same sex marriage, freedom of abortion, feminism, … and it's enough for someone whom they think he will not fight all these ... they will reject him as a Politician..

    What is that Canadians hate? ... Socialism?! I wonder.

    They need years of practice to understand the true meaning of democracy ... how many years do Canadians need?

    Labels:


    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Monday, December 8, 2008

    من به نویسنده اش چه بگویم ؟ ... که زیباست ... که دیوانه است ... که مجنون است و
    نمی دانم ...


    اللهم صل علي دو چشم سياهت ليلا

    پلنگ ها روی دست داستان فروشان باد کرده اند… اینجاست که من مثل جنینی به بند ناف غزل ، به دار آویز همیشگی مریم، سارا ، لیلا، و حالا دیگر دف دف دف گلوله ام برای سینه ای که بدراندت لیلا را…
    نقطه سر سرطانی مبارک!
    سوگند به تو که من تا چهار شنبه رعد و برق رعد و برق سرفه
    بعد ازخروار خروار کاغذ باطله غزلیده در غزل: پاگرفته و ریشه دوانیده…
    لو لای لبهات لما خلقت الافلاک…
    از این سو به آن سو برباد، بر باد، بر بـــــــــــاد
    والقرآن الکریم…
    فبای آلا ربکما تکذبان زبان همیشه تابستانت
    بغل بغل دست بریده
    پنهان پنهان بوسه
    نیل نیل اشک
    و شتر شتر طلا
    مهریه آب دیده حضرت همیشه تان
    شما اما پروا نه می کنان نه پروا نه پروانه
    دریا دریا سکوت: من و شمیمه ای زلیموهای پشت همه پیراهنت باد صبا!
    یا خدای دافع البلایا ، دافع البلایا ، دافع البلایا…
    پاهاتِ پنج شنبه رد سم اسبهای کلا سوف تعلمون
    ثم کلا کفشهای خانم همیشه زیبای بکوبد روی فرقت
    یا نمی کوبد!
    فُزتُ هزار فرات رب پلاستیکی کعبه
    کعبه کعبه دلدادگی، خانه خانه محرم، سرا سرا صاحب.
    درآ ز پرده برون آی از پس پرده
    درآش را حج پس حج کج خط و کج خط زن و کج خط خوانی…
    ماه کامل چشمهای پلنگ از هم بدرانت!

    ***

    السلام یا سمیه!
    یا
    سر
    ـَم
    برای نقش فرسوده مادر بازی کردنت.
    ای ستاره منظومه جاهلیت شمسی!
    به من بگو
    چرا همیشه یک زن روبروست که می خندد و اسم ندارد؟
    چرا؟
    دکتر نگام می کند و می گوید: خدا در سرم روان است
    روانی!
    سرم قندی بعد از شستشوی معده روی تخت بیمارستان…
    چشمهام خمار می شوند و گیر می کنند به موهات و:
    _ تکون نخور! بذار درشون بیارم!


    ***

    گمگشته در ناکجا تو
    ای مادر ماسوا تو
    در من و در ما هویدا
    از من و از ما جدا تو
    ای یوسف خوبرویان
    فی الجمله پیدا و پنهان
    ماهردو یک واژه بودیم
    اینک چرا “من” چرا “تو”
    تو حضرت لن ترانی
    آقای هفت آسمانی
    تو علت عاشقانی
    ای بنده تو وی خدا تو
    آمرزش بعد کفری
    غفران بعد از گناهی
    تو کیفر مومنینی
    تاثیر سوء دعا تو
    تمام این سطور
    پیدا و پنهان هوارت می زنند
    حالا که حتا دیگر نفس هم نمانده برام که بُکُشَمَت!!!
    بپرسمت
    کیستی اندر پس این جمع زن؟
    جمع چو پروانه و چون شمع زن
    تا که به هرم شرری از تنش
    خلق شود قل و شود قمع …
    روی زمین پر از سنگت کشیده ام
    ای ته سیگار در سر همه مردانگی هام فرو رفته ای در من روان!

    ***

    حجاز حجاز متاع :
    دامن دامن دختر گیسو شلال دبیرستانی و دریای شوق و دوباره هاروت و ماروت افتاده از نفس بیانداز که:
    - سلمان سلمان مقداد!
    - ابوذر ابوذر به گوشم گوشواره پوکه خمپاره های گمشو گفتن هات!
    برخیزیده ای پلنگ شباهنگام من…
    که آمدم به زمینت با کالبدی از جنس انسان که بر کمرم هماره نقشی و رنگی ست از کژدم سیاه!
    گردان گردان ملازم و سرباز برای بانوی چشمهات که بپات و مواظبت باشد تا
    دست از پا خطا نکنی
    سر از تن جدا نکنی
    قبیله قبیله عشق که بی تن کردند سران سرورانمان را این سر ناشناسان!
    فوج فوج کودک گرسنه بی سرپناه، هزار پشته رتیلای لیلای سیاه برزنگی
    هزاران مسیح ریشه دوانیده در رگه های چشمهاتِ همیشه نابینای من!
    هفت دریا یحیا تعمید دهنده اندامت
    بانوی add شده فهرست دوستان یاهو و یاقدوسم!
    درویشانه نشسته در کانون آتش
    یاهو زنان و چت کنان از سیاه همیشه حشیش وار گیسوانت…
    الصلا یابن رسول اهل سنت شب جمعه
    صل علی آه و علی سردی نفسهات یا لیلای آلوده به الکل ابن السلام…
    پارتی پارتی جنس تقلبی بازار پنجره خانه همسایه که لیلات دَودا و رَودا توی قفس همان پنجره ای که تو و دختر همسایه دید زدن

    غرقابه ام من در من!
    می ترسم از این خانه
    می ترسم از این زندان
    یا درویش باش و بمان تا عاشق بمانی و عاشق تا محرم و دستها بروند بالا
    بالا
    بالا
    انگار سر کلاس یکشنبه دبیرستان سیرجانی که:
    سارا: حاضر!
    عباس: حاضر!
    پوریا: حاضر!
    مرجان: حاضر!
    مریم اما…
    سکوت
    یا حی لایموت
    کویر کویر خاک و
    هزار هزار و سیصد و هشتاد وتو
    پیراهنم: کفن تخصص یافته برای تحمل و جابجایی مرده متحرک من…
    چشمات من الذلـــــة/
    می بردم به عرشی که پای حتا خداش نرسیده به معراجش هم،
    خنجر چشمهات و سیلی خورده از دستت و خدای بر کمرت هماره نقش بسته…
    استفراغ عقیده می شد وسط سفره میان من و تو
    که جدل می کردیم سرش
    له له میزدیم برای
    سرش
    می زد که بخواند:
    - تصمیم قیامت کبرا، کتاب روز بارانی
    خود را برهان دمی ز سرگردانی
    خیام جویدن و شمس پرستیدن و غیره و ذلک
    و سیگار پشت سیگار تو!


    زیر نویس اشکهام گونه های رژ مالیده گیت…
    الصلوة والسلام علی وارونگی کلیپس گیسوانت
    ای شبگردی در تنت بهانه حالا مست کردنم
    وی تندی طعم گردنت
    تا شکار درونت
    و قندیل های کپک زده فاعل مفاعیل
    باطل اباطیل تمام غزلهام بی تو!
    پرستار های سفید پوش بیمارستان لقمانت در من مانده به یادگار در من رفتن!
    کودکان حلال زاده نمی دانم از کدام پدر:
    گربه های سرما زده کنج پارکینگ آپارتمان
    که ما کودکیمان قفس…
    نوجوانیمان قفس
    جوانیمان قفس
    و مرگمان کویر!
    مقدر فرمودیم چشمهاتان را روزی خاطراتمان…
    برای تور زدن نگاه اولینم اولینت و اولین آخرینی تو!
    عشقشق کله شقی روز فرارمان که
    موتوری باشد و تو باشی و ترکی باشد
    شاهراه همتی در من که یک طرفه اما همیشه ی خدا خلاف جهت چشمهات و لبهای نیمه باز بی خندگیت.
    هیچ کس از این راه نرفته نیامده که روشی بیاورد برای انشای اسفار اربعه در بدنت!
    شبهای جمعه که خانه خانه بود و مکان مکان بود و قرص قرص بیهوشم کنان
    خوابم کنان
    پیچم زنان تابم کنان دریای پر آبم کنان
    ضربت زنان دف دف ددف کشاف الابوابم کنان
    از ابتدای این سفر تا ختم انعام لبش
    بی وقفه لبهایم چشان وز عشق سیرابم کنان
    لب لب زنان وز لب قدح گیرد ز دستم دم به دم
    وز شمّه ای از شمس دین مرآت الآدابم کنان
    و آبم کند
    و تکه ای نانم کند
    در عرصه انوار خود افکنده زندانم کند
    تا باد بادا شمس دین تا زاد زادا شمس دین
    الحق که الحق الحقش بنیاد عرفانم کند
    از مهملات فلسفی تا آن جمال یوسفی
    پیوسته مولانا رکب در جسم و در جانم کند
    رقصم دهد خوابم کند وز آتشش آبم کند
    تلفیق شمس المریمش الحاد و ایمانم کند
    هووووووووووووووو…
    بادی که می غردی و می رودی و رَوَدا ليلا بنت الخدا!
    الحق ( الحق) که حلالی به همه خدایان عالم یا ليلا
    که پیامبر پیامبر شک می چکد از باکره گیت بر دهانت
    یا باران همه کوچه های بی پنجره یا من!
    یا حجت الله علی شخص من
    یا سیدتی و مولاتی
    انا توجهنی واستشفعنی
    و توسلتُ بکِ الی الله
    و قدمناکِ بین یدی حاجاتنا
    یا وجیهة عندی اشفعی لنا عندی
    نی عرب نی عبرانی نی عجم ونی هندی
    نی زقوم ترکانی نی زبلخ و افغانی
    نی گدا نه درویشی نی ز قطب و نی رندی
    نی خدا و نی شیطان نی یقین و نی کفری
    نی خلیج و نی جیحون نی ز گنگ و نی سندی
    زیرکک تو نی شمسی نی جدا ز شمس الحق
    نی رهایمان سازی نی فسارمان بندی
    که تویی
    اینجاتی که
    دست می گذارم روی تمام دستهاتِ ببوس
    بزن
    بتاران
    برای تمام از اینجا به بعد مردگان
    و رفت
    و رفتم!

    Labels:


    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home


      Saturday, December 6, 2008

    Our beloved PM, Harpers first report on economy had these proposals

    Elimination of subsidies for political parties
    A three-year ban on the right of civil servants to strike
    Limits on the ability of women to sue for pay equity


    which caused the final push on the coalition to take place ...

    Nothing about the scattered economy ... Don't U love the basterd?

    Labels:


    :: 0 Comments ::

    Post a Comment

    << Home